خرید بک لینک
-آنا… آنا… آنا - وا چیشده نازی سرم رف -میگما تو اینستا یه پست خوندم تور کیش دو هفته ای پایه ای بریم؟ - فکر خوبیه بزار با ننه بابام مشورت کنم بعد خبرت میکنم -باشه پس منتظرتما -اوه نازی محتشم داره میاد باید قطع کنم الانم میاد اتاق تو -خسته نباشید خانم راد -ممنون آقای محتشم -خانم راد ميشه طرح هاتونو ببینم -بفرمایید آقای محتشم طرح هارو گرفت و یه نگاه موشکافانه بهش انداخت -طبق معمول معرکست

برچسب: قسمت,چهار, نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:33

حس کردم رفتم رو ویبره همچین تکون میخوردم پلاسما و خونم از هم جدا شد. سیخ نشستم و به اطرافم نگاه کردم نازی با نیش باز زل زل منو نگاه میکرد -د آخه مرض داری مارمولک -زود باش امروز کلی کار داریم با یادآوری کارایی که باید انجام میدادیم از جام پریدم رفتم دشوری و بعد از انجام کارای مربوطه اومدم بیرون با نازی رفتیم پایین مامان که رفته بود سر کار بابا هم رفته بود هتل -اوووووووو آنا مامیت چه سلیقه ای داره د

برچسب: قسمت,رمان,چهار, نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:33

Khodam:سارینا رسیدم دم خونه و رادوین درو با ریموت باز کرد و ماشینو یه گوشه پارک کرد پیاده شدیم رادوین رفت در صندوق رو باز کرد منم رفتم خریدای خودمو و رادوین رو از صندلی عقب ورداشتم و بردم تو خونه مامان و نیلی جون و ماندانا جون انگار رفته بودن خرید هیچکی جز پدربزرگ رادوین که تو آشپزخونه بود زود پلاستیک های خرید رو گذاشتم تو اتاقمو برگشتم تو حیاط رادوین داشت جعبه های میوه رو کنار حوض کوچیکی که جز ا

برچسب: قسمت,بیست,هشتم,رمان,لیدی,شیطون, نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:33

حدودا یه نیم ساعتی خودمو با گوشیم مشغول کردم فکرم پیش سارینا بود یه پیام بهش دادم «سلام خانومی خوبي؟ اومدن؟ نتیجه چی شد؟ » و گوشیمو گذاشتم رو ویبره و گذاشتم رو صندلی کناریم و سرمو گذاشتم رو فرمون. با صدا ویبره گوشیم زود گوشیو ورداشتم «سلام رادی مرسی تو خوبی نه هنو نیومدن منم رفتم بگردم تو محوطه » یهو گوشیم زنگ خورد مامان بود -الو مامان - رادوین پسرم بیا -باشه مامان گوشیو گذاشتم تو جیبم و گل و شیری

برچسب: قسمت,بیست,رمان,لیدی,شیطون, نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:33

صفحه بندی